ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

خاموشی هایم



عنوان رو اینطوری (با لهجه شیرازی) بخونید: khob namshe die! 

هر سری میگم برم اینو بنویسم اونو بنویسم. باز ک میکنم اینجا رو اصلا دیه حوصلم نمشه! D:


+دلم درد میکنه از صبح! 


+ امتحان عالی بود.


+ مقاومت خوبه!


+آموزش داره اذیتم میکنه. خیلی هم زیاد! 


+ مواد دندانی خیلی سخته. پاسی 12 است خاک تو سرش. پارسال 10-12 نفر افتادن. علوم پایهههه :(((


+ کاکوی عزیزم با هر نفسم به یادتم. اصلا مگه میشه نبود؟ 


+ خاله کوچیکه تو این وانفسا میخواد خواستگار بیاره. فدای دل خجسته همتون بشم من . :|


+ یه حس حیرونی دارم. نمیدونم چی به چیه! 


+



وضعیت واتس آپ اینجانب:

هر کس میگه "شرایط مهم نیست و فقط خود آدما تو زندگی خودشون موثرن و میتونن شرایط رو تغییر بدن و نباید مثلا چیزی رو انداخت گردن شرایط و سرنوشت و ." و  این چنین چرت و پرتا؛ جرات داره خودشو به من نشون بده! کاریش ندارم فقط میخوام کمی براش "شرایط" ایجاد کنم. بعد ببینم "خودش" میتونه راه بره؟


+و هنوزم بیدارم.:((


دروود

من قبلا تو پرشین بلاگ بودم. از سال 90. البته اونجا چند بار لونه عوض کردم تا رسیدم به "خاموشی هایم"

اسم اینجا هم همون میشه احتمالا. هنوز تصمیم نگرفتم.

ولی واقعا دلم تنگه برای وبلاگ.

وبلاگ ها. وبلاگ!

وبلاگ یعنی بنویسی هر چی میخوای. با عکس و بدون عکس. وقتی میری تو یه صفحه بدونی وبلاگه نه اینکه فک کنی وارد اینستا شدی که ازش بدت میاد!!

پرشین شده نوعی اینستا که من دوسش ندارم.

کلا بد شده !

اینجا اقلا رنگ و بویی از وبلاگ داره. دلم هم خوشه که غریب نیستم و دو تا آشنا اینجا دارم . آقا مهرداد گل مثلا.

هر چند دغدغه ها زیاده؛ ولی کیه که دغدغه نداره؟ اونم زیادش؟؟

مینویسم اینجا بازم. ذهنم یخ زده.

یک زمانی میگفتن مجازی رو ول کن حقیقی رو بچسب. اما الان مجازی ها خیلی حقیقی ترن!!

بالاخره کی میخوام بنویسم اینجا.

آرشیو اونجا رو هم تونستم انتقال میدم اینجا نشد هم نشده دیگه!!

هیچی از داداشم با ارزش تر و حیف تر نبود که! اون از دستم رفت . چی شد؟ هیچی . تازه پوست کلفت تر هم شدم!

یه مشت نوشته و مطلب که بیشتر نیست! هر چند اگه بشه خیلی هم خوب میشه و خوشحال میشم.

بد موقعی هم باز هوس وبلاگ زده به سرم. دقیقا شروع امتحانا و یه عالمه درس نخونده.

هر کی خواست بخونه یا نخونه. هر کی خواست هر چی بگه یا نگه. همه چی واقعا "نو مَدِر " شده برام. :|

امیدوارم با اراده بمونم. فعلا.



کاش میشد آدم های هرز را هم مثل علف های هرز، سم زد.
خشکیدشان را دید!

_____________________________

آدم گاهی به یه سری آدم آشغال و هرز قد یه درخت بها میده. بهش اعتماد و محبت میکنه. شاید به خاطر حماقته!
این حماقت هم شاید به خاطر تنهایی ه.
تنهایی هم به خاطر امثال همین آدمای آشغال و هرز به وجود اومده.
خدا اینا رو گذاشته که فقط این چرخه دوام داشته باشه!

منم فعلا دارم از این چرخه فیض میبرم. :|


بنده فوبیای برف دارم. فکرش را هم که میکنم حالم بد میشود. دوسالی که اصفهان بودم هم زجر فراوان کشیدم به خاطر برف هایشان.

اما شعر! 


+ حال روحی بهتر است. خیلی خیلی بهتر از 10 روز پیش. حدودا 120 درجه.


+ حال جسمی اما بد. درد روز ب روز بدتر میشود. امروز دراز کشیده بودم. زیر بغلم توده هایی حس کردم. وقتی وارسی دقیق تر انجام دادم به یک توده خیلی بزرگ رسیدم. دروغ نمیشود گفت. واقعا ترسیده ام. ولی دلم نیامد به مادرم بگویم . حداقل فعلا.چه کار میتواند بکند به جز گریه؟؟ و البته که دعا. ولی حق دارد بداند. اول م با پزشک بعد از اطمینان از متاستاز بودن این توده به روش خودم خواهم گفت. 


+ ترسم به خاطر یادآوری مسایل 8 سال پیش است. اصلا دوست ندارم تکرار شوند! 


+ کاش فقط این لعنتی بود. خاک بر سر قلب و بدنی که به حرف صاحبش گوش ندهد. :| درست نزند. خاک بر سر تنبلش.


+ درد را این شب ها تحمل میکنم با مسکن و هر چیز دیگری. با گفتن این حرف ها به خودم که" هفته دیگه به زودی میاد. بابا خیلی خسته است بیدارش نکن. مامانت نگران میشه بهش نگو. تو پوست خر داری این که چیزی نیست. کوفتت هم نمیزنه اینا در حد اداست" و از این قبیل ها. فحش هاش بماند!


+ گند بزنن امتحانایی رو پاسی شون 12 است. فقط موقع امتحانا وقتی یاد حرفام میفتم درباره معدل و استریت شدن برا دستیاری خندم میگیره! فقط یه دهن حرفم. من پاس بشم؛ استریتی و کلا دستیاری حتی با آزمون هم پیشکش!! :))


+ برم یک صفحه پاتولوژی بخونم امروزم بی علم به روز بعد وصل نشه. (مثلا من مطالعه میکنم برا علم. نه نمره D: ) 



 درخت وار ؟؟ اومدم وطلب بنویسم اول عنوانش اومد. 

اومدم تحت عنوان این عنوان چیزی بنویسم هیچی نیومد! 


این شده کار 90 درصد آدمای امروزی! حرفی رو میزنن یا کاری رو میکنن که اصلا خودشون هم نمیدونن. فقط صرفا برا اینکه حرفی زده باشن یا کاری کرده باشن انجامش دادن. 


مثل الان من که صرفا فقط خواستم مطلبی گذاشته باشم برای تداوم حیات این وب! 


نخند ببینم D:

 من خودم بخندم عب نداره. :)) شما نخند. 


دیشب و پریشب تا صبح بیدار بودم. حالا فردا ک امتحان دارم و هنوز دو جلسه از 6 تاش مونده به همین زودی خوابم گرفته! 

ساعت بیولوژیک بدن من طبق امتحان تنظیم میشه :))


+ خاک تو سرت پلک چشم چپم که از صبح تو دیگه منو روانی کردی از بس پریدی!  :|



آخرین عکسی ک گرفته ام مربوط به فروردین 96 میشود. قبل از فوت برادر. بعد از آن دیگر عکسی از من به رضای دل ثبت نشد جایی! دروغ نگفته باشم برای یک دوست دو سه بار عکس فرستادم. برای رفع دلتنگی از همان ها ک میگیرند و میفرستند و پاک میکنند. یک بار هم در عکس ورودی دانشگاه بین 90 نفر به زور همکلاسی ها گنجانده شدم فقط جهت تکمیل تعداد افراد در عکس. عکسی ک وقتی میبینی در قسمت خانم ها به استثناء دو ردیف اول فقط یک سری لکه سیاه دیده میشود و چندی نقطه های سفید که از آنها به عنوان صورت یاد میشود. خوب شد ک من ردیف آخر نبودم( یکی مانده به آخر بودم) وگرنه چه کسی پاسخ زیبایی های نامشهود من در عکس را میداد؟؟

از آن عکس هایی ک در آرشیو گوشی یا لپ تاپ بماند و ورق بخورد 2 سال است خبری نیست. نه سلفی نه گروهی و نه غافلگیرانه که حتی شکار لحظه های کسی شوم . چه کسی جرات شکار مرا دارد اصلا؟؟


11 خرداد همین امسال هم قلب اهرا شیراز بستری بودم. از محل عجیب دخول آنژیوکت( انگشت سبابه ام )عکسی گرفتم و برای دوستم فرستادم ک در عصبانیت من از دست پرستاران شریک شود. ولی باز هم خبری از چهره زیبای خفته گونه ام در عکس نبود.


فک میکنم اگر چندی دیگر به این منوال ادامه پیدا کند برای من عکس گرفتن میشود مثل یک کاری که هر آدمی شاید چند بار در زندگی میتواند انجام دهد! که من قبل از سال 96 آن چند بار را انجام داده ام و تمام 


+ عنوان مصرعی از صائب تبریزی _ه جان می باشد. 




 بعد از دوره های درمانی زیاد تو این 13 سال و 9سال ، که آخرین دوره هم همین 1 سال و نیم پیش شروع شد و یک سال پیش تمام شد باز هم درد از 11 خرداد سلامی دوباره به رویمان نمود! 

خرچنگ قدیمی بیدار شده!

قلب فلج مان هم انگار تصمیم به کور شدن دارد. و چه جالب ک با هم هماهنگ هستند!!


دوباره درد و درد و درد. تب های شب ها و بی حالی صبح ها! 


هفته اول تیر باز هم باید آواره داروخانه های انجمن و هلال احمر و نمازی باشم. باز هم باید برای یک ساعت این ور و اونور شدن نوبت های شیمی درمانی با پرسنل و بیماران دیگر بحث کنم. آنها خسته و درد مند و من هم! پس عجیب نیست.


دوباره درد امشب هم امان میبرد و نمیبرد. ( کلمه اول با ضمه و دومی با فتحه خوانده شود. کیبرد گوشیمان از آنها ندارد)


+ نصفی از یکی امتحان های فردا را خواندم. و نصف یکی دیگرش. و کامل یکی دیگر را نیز. بسمه عاموووو


+ خوشا شیراز و گرمای بی مثالش ک از همین الان از فردا بیرون رفتن میترسم :))


+ بریم که داشته باشیم ادامه شب بیداری رو با کتاب و درس و کمی درد از نوع ملایم. 


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

کتابخانه عمومی ارشاد شهرستان طبس Tina Brian گردشگری Elizabeth چون برف نشسته بر شیروانی داغ سنسور فشار هاگلر طراحی و ساخت مبدل انرژی ماهیچه ای به الکتریکی با استفاده از کفپوش های پیزو الکتریک Kim